تبلیغات
وبلاگ دست و هنر - با این خون ها چی کار می کنین؟ - خاطرات یک کارشناس آزمایشگاه
 
وبلاگ دست و هنر
درباره وبلاگ


بدون که اگه اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی ، پس به مسائل بزرگ فکر کن، اما از خوشی های کوچک هم لذت ببر ....

مدیر وبلاگ : ریحانه غلام پور
نظرسنجی
عملکرد این وبلاگ را چه طور ارزیابی می کنید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مدال رنگی Online User

«آزمایشگاه به‌شدت زنده است، چون روز ما نه‌فقط کنار همکارها و مراجعان آزمایشگاه بلکه با میلیون‌ها سلول‌ زنده و موجودات میکروسکوپی می‌گذرد. ریتم زندگی در آزمایشگاه تند است. همه عجله دارند، بیمار، همراهانش، کارکنان و پزشکان مسؤول. تا روز به نیمه نرسیده باید کار را جمع‌وجور کرد، چون سلول‌ها و موجودات میکروسکوپی خیلی کم‌حوصله و حساس‌اند، معطل کسی نمی‌مانند!»
آزمایشگاه برای بیش‌تر مردم یعنی سرنگ و بوی الکل، ظرف‌های کوچک و بزرگ برای جمع‌آوری نمونه، برگه‌ی بیمه و آخرش هم پاکت جواب. اما برای کارکنانش جایی است پُر از رنگ‌ها و شخصیت‌های متفاوت. مژده الفت، راوی خاطرات این شغل، چهل‌ونه سال دارد و از سال ۱۳۷۰ به‌عنوان کارشناس علوم‌آزمایشگاهی مشغول به کار است.

برای خواندن خاطرات او به ادامه مطلب مراجعه کنید.........
خاطره اول:

وارد آزمایشگاه که می‌شویم برای پوشیدن روپوش سفید باید برویم طبقه‌ی سوم ساختمان. روی پله‌ها بیمارها یا مراجعان مطب‌های ساختمان پزشکان که منتظر ویزیت شدن هستند، نشسته‌اند و معمولا از جا بلند نمی‌شوند. اگر با روش‌های پرش طول و ارتفاع، پرش با مانع و… آشنا نباشی باید مدام خواهش کنی راه را برایت باز کنند. پا روی پله‌ی پنجم می‌گذارم، مرد و زنی نشسته‌اند روی پله‌ی بالاتر. نگاه‌شان می‌کنم. بی‌فایده است: «ببخشید اجازه می‌دین من رد شم؟» آقا با بی‌میلی کمی خودش را می‌کشد سمت دیوار. روی پله‌ی دهم هستم، خانمی بچه ‌به‌ بغل روی پله‌ی بالایی نشسته، کنارش پسربچه‌ای و کنار او هم ساک بچه و قوطی شیرخشک. هرچه فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌توانم از روی کله‌ی پسربچه بپرم. می‌گویم: «کوچولو می‌شه بری…» مادر می‌ر‌ود سمت نرده و ساک را می‌چسباند به خودش….«ببخشید» و «اجازه می‌دین» و «لطفا» گفتن‌های من تا طبقه‌ی سوم ادامه دارد. پنج دقیقه‌ی بعد وقتی روپوش سفید بر تن از پله‌ها می‌آیم پایین، اوضاع ناگهان تغییر می‌کند. مردی سریع از جا می‌پرد: «خسته نباشین!» خانمی به بچه سقلمه می‌زند: «یاالله پاشو خانم دکتر رد بشن!» یکی دیگر سلام می‌کند. آدم‌هایی که با دل راحت نشسته بودند و مرا نمی‌دیدند یا اگر می‌دیدند عین خیال‌شان نبود که کله‌پا شوم، حالا همه سرپا هستند و چسبیده به دیوار. خوشحالم که دست‌کم روپوش سفیدم موجود قابل احترامی است!

خاطره دوم:

آقای میان‌سالی اصرار دارد بچه‌ها برگه‌ی بیمه‌ی بی‌تاریخ را برایش تاریخ بزنند. امان از دست بیمارانی که به پزشک‌شان می‌گویند: «چون معلوم نیست چه روزی فرصت کنم برم آزمایشگاه، لطفا برگه‌ام رو تاریخ نزنین دکتر.» و امان از دست پزشکانی که قبول می‌کنند. هرچه به مرد می‌گویند نمی‌شود، چون بیمه‌ها برگه‌ی مخدوش قبول نمی‌کنند و مبلغ را از حساب آزمایشگاه کسر خواهند کرد، می‌گوید: «مخدوش چیه خانم! مگه چک بانکیه، چرا بی‌خودی بهانه‌گیری می‌کنین؟ چرا کار مردم بی‌چاره رو راه نمی‌اندازین؟»
«آقا برگه بیمه هم به نوعی جزو اوراق بهاداره، تفاوت رنگ خودکارها یعنی برگه‌ی مخدوش. متوجه شدین؟»
«نه‌خیر، بنده نفهم هستم. فقط شماها می‌فهمین. چرا توهین می‌کنین؟»
می‌گویم: «آقا کسی به شما توهین نکرد. فقط گفتن اجازه‌ی دست بردن توی برگه‌ی بیمه رو نداریم، چون این کار غیرقانونیه.»
دفترچه‌ی بیمه را پس می‌گیرد. ژستی می‌گیرم که یعنی باید راه قانع کردن آدم‌ها را بلد باشید، مثل من! چند دقیقه بعد با قیافه‌ای پیروزمندانه برمی‌گردد، دفترچه را می‌گذارد جلویمان: «بفرمایین! خودم تاریخ زدم. الکی غیرقانونی غیرقانونی راه انداختین. حالا بذارین بیان من رو دستگیر کنن!»
به تاریخی که با خودکار آبیِ رنگ‌پریده نوشته‌ نگاه می‌کنم، چند پرده اختلاف رنگ دارد با دست‌نوشته‌ی آبیِ تیره‌ی جناب دکتر. فکر می‌کنم بلد و نابلد نداریم، قانع کردن بعضی آدم‌ها هیچ راهی ندارد.

خاطره سوم:

از طبقه‌ی بالا آمده‌ام پایین که زونکنی بردارم و برگردم. دو نفر بالای سر خانمی که روی زمین ولو شده، ایستاده‌اند. می‌پرسم ماجرا چیست؟ جواب تست مواد مخدر آقا مثبت بوده. مرد به شیشه اعتیاد دارد. زن باردارش تا فهمیده از حال رفته. فکر می‌کنم الان تا چشم باز کند اول زار می‌زند. بله، درست است. اول اشک می‌ریزد، بعد شروع می‌کند به سروسینه کوبیدن. اتفاقات بعدی را حدس می‌زنم. احتمال اول: قهر می‌کند و ‌می‌رود خانه‌ی پدری، مدتی بعد با پادرمیانی این و آن، آشتی می‌کند و برمی‌گردد. دوم: قهر می‌کند و از طریق فک‌وفامیل پیغام می‌دهد که تا وقتی اعتیادش را ترک نکرده، اگر پشت گوشش را دید، زنش را هم می‌بیند! سوم: اصلا قهر نمی‌کند، حتی نمی‌گذارد خانواده‌اش از ماجرا بو ببرند، شوهرش معتاد است و او یاد گرفته که معتاد بیمار است نه مجرم، تازه همین دردسرهای حاملگی برای هفت جدش کافی است و حوصله جار و جنجال ندارد. مشغول فکر کردن به احتمال چهارم هستم که ناگهان زن از جا بلند می‌شود و با تمام توان می‌کوبد زیر گوش شوهرش: «یالا اون سوییچ رو بده به من.» تا مرد بخواهد دهان باز کند، داد می‌زند: «گفتم اون سوییچ صاب‌مُرده رو بده به من. دیگه هم حق نداری پاتو بذاری توی خونه. برو به جهنم.» مرد سوییچ را می‌دهد. زن می‌رود سمت در خروجی. مرد پشت سرش راه می‌افتد و حرف می‌زند. زن داد می‌زند: «گفتم گم‌شو. به‌خدا اگه بیای خونه می‌کُشمت!» برمی‌گردد سمت مرد: «فهمیدی مجید یا نه؟» با آن فریاد هم مجید متوجه شده، هم ما. شاید حتی لبوفروش سر خیابان و پلیس سر چهارراه هم فهمیده‌اند که مجید حق ندارد برود خانه وگرنه… مرد با شتاب برمی‌گردد. رو به بخش‌های فنی آزمایشگاه داد می‌زند: «آهای یارو. از چنگ من نمی‌تونی در بری. من بچه همین محلم. بالاخره گیرت می‌آرم. بیچاره‌ت می‌کنم….» مدیر آزمایشگاه و یکی از بچه‌های خدمات می‌آیند سمت سالن انتظار و هر جور هست او را راهی می‌کنند، موقع رفتن هنوز توی آزمایشگاه دنبال کسی می‌گردد.
 خاطره چهارم:

همکارم ظرف ادرار را می دهد دست خانم جوان و بعد از این که نکات لازم را توضیح می دهد، می گوید:«نمونه رو که گرفتین بذارین توی سینی مخصوصی که روی کابینت توی دستشوییه» ( خدا می داند روزی چند بار باید آدرس دقیق محل قرار دادن نمونه را تکرار کند. ) خانم می رود.دقایقی بعد ظرف ادرار توی دستش را دراز می کند سمت ما. می گویم:« بهتون گفتن که باید بذارین توی دستشویی.»

«گفتن، ولی من که عمرا نمی ذارم اون جا. ده تا ظرف دیگه هم اونجاس. قاطی می شن.»

« نگران نباشین، ظرف ها برچسب دارن. ببینین، اسم و شماره ی قبض مشخصه.چطور ممکنه اشتباه بشه؟»

«همون طوری که جواب حاملگی مثبت می دین دست یه آقا!»

«دست کی همچین جوابی دادیم؟»

«حالا شما یا همکارای دیگه تون. ده بار توی فیلما نشون دادن.»

«خانم اونا فیلمن، شما باور نکن.»

«حالا چی میشه شما ظرف من رو جدا ببری بدی دست مسوولش که آزمایش کنه؟»

«نمیشه خانم. هرکاری یه روالی داره، ببرید بذارید روی...»

پووفی می کند، زیر لب نق می زند و می رود. یکی از بچه ها می گوید:« ای خداااا... روزی چند بار باید اینا رو بشنویم؟»

همکار دیگر می خندد:« این که خوبه. اینایی که میگن چرا این قدر زیاد خون می گیری، می خوای چه کار، چی؟ گاهی دلم می خواد بکم کم خونی دارم می خوام خون شما رو ببرم بزنم به خودم!»

نگرانی بیمار از اشتباهات احتمالی چیز تازه ای نیست. سال هاست به الگوی حک شده در ذهن مردم عادت کرده ایم، حتما خطا هم داریم، ولی ای کاش بعضی فیلمنامه و داستان نویس هایمان برای نوشتن از آزمایشگاه به جای کنج خانه نوشتن و خلق کردن دم دستی ترین صحنه ها، ساعاتی را کنار ما می گذراندند تا با نگاهی دقیق تر داستانی باورپذیر تر بنویسند.

خاطره پنجم:

موضوع جلسه ی آموزشی این ماه «مشتری مداری» است. همه توی سالن نشسته ایم و آقای دکتر بحث را شروع می کنند، جلسه چهل و پنج دقیقه طول می کشد. گاهی حواسم پرت می شود و فقط بعضی جمله ها توی ذهنم می ماند:« برخورد شما با مراجعین نباید از موضع بالا بشه... هرگز با کسی جر و بحث نکنین... اگه سوالی رو ده بار هم پرسیدن صبور باشین و جواب بدین... صداتون رو بلند نکنین... دفترچه ی مردم رو نندازین روی میز، بدین دستشون... خب حالا Role Play داریم. یه نفر میشه مراجع و یه نفر دیگه مسوول پذیرش. فرض می کنیم مراجع ما تا وارد آزمایشگاه شده برگه ی جواب رو پرت کرده جلوی مسوول پذیرش و میگه جواب من اشتباهه. حالا شما نشون بده که چطور برخورد میکنی؟»

کاراکتر اول در نقش مراجع، با اخم کاغذی را پرت می کند سمت همکارمان: خانم این چیه دادین به من؟ اشتباهه.

کاراکتر دوم: شما از کجا می دونین اشتباهه؟

کاراکتر اول: می دونم چون من اصلا چربی نمی خورم که جوابم بشه 300.

کاراکتر دوم: نه خیر اشتباه نیست. ما تمام جواب های غیر نرمال رو تکرار می کنیم. لابد شما شب قبلش غذای چرب خوردین که تری گلیسریدتون بالا بوده. 

کاراکتر اول ناگهان داد می زند و دستش را تکان می دهد: خانم محترم من می گم چربی نمی خورم شما میگی شب قبلش ...

کاراکتر دوم مهلت نمی دهد جمله تمام شود: خب حالا چرا سر من داد می زنی آقا؟

آقای دکتر کات می دهد:« همین الان گفتم صداتون رو بلند نکنین و با آرامش برخورد کنین. شما به جمله ی سوم نرسیده از کوره در رفتی که.»

همکارمان که خیلی حس گرفته و کاملا رفته توی نقش با حالتی خیلی جدی می گوید:« آخه آقای دکتر لحن بیمار خیلی توهین آمیز بود!»

چاپ شده در مجله داستان- شماره 60





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 25 دی 1395
ریحانه غلام پور
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:50
Good post. I learn something totally new and challenging on websites I stumbleupon everyday.
It will always be exciting to read through articles from other authors and practice a little something
from other sites.
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:53
Please let me know if you're looking for a author for your
blog. You have some really great posts and I believe I would be a good asset.

If you ever want to take some of the load off, I'd really
like to write some material for your blog in exchange for a link back to mine.
Please blast me an email if interested. Thank you!
دوشنبه 16 مرداد 1396 19:13
It's an amazing post for all the online visitors; they
will get benefit from it I am sure.
پنجشنبه 30 دی 1395 10:51
عالی بود! خدا قوت موفق باشی

ریحانه غلام پور: ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر