تبلیغات
وبلاگ دست و هنر - سهم کریم خان
 
وبلاگ دست و هنر
درباره وبلاگ


بدون که اگه اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی ، پس به مسائل بزرگ فکر کن، اما از خوشی های کوچک هم لذت ببر ....

مدیر وبلاگ : ریحانه غلام پور
نظرسنجی
عملکرد این وبلاگ را چه طور ارزیابی می کنید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مدال رنگی Online User
خواستم النگو ها را با هم از دستم در بیاورم. پایین تر از مچم گیر کردند. کشیدم شان پایین، دستم سوخت. النگو ها را دادم بالا. پوست دستم خراشیده شده بود و داشت زخم می شد. صاحب مغازه یک لنگه جوراب سیاه بهم داد و گفت بکنم دستم. لنگه جوراب سیاه را کردم توی دستم. باز هم در نمی آمدند. انگار دلشان نمی خواست از دستم جدا بشوند. من هم دلم نمی خواست، اما چاره ای نبود. هشت تا النگو بود. می خواستم بفروشم شان. اوضاع خراب بود. پول نداشتیم. کرایه خانه عقب افتاده بود. مادرم حسابی کلافه بود. هم از دست برادرم، هم از دست شریک نامردش که برادرم را با بدهی های کارگاه تنها گذاشته بود و هم از دست مشتری ها که پول برادرم را نمی دادند و یا اگر می  دادند آن قدر دیر بود که به درد نمی خورد. 

همیشه می آمدم پاساژ طلای کریم خان. همیشه از اینجا چیز می خریدم. هر ماه از حقوقم یک چیزی می گذاشتم کنار که طلا بخرم. روی پاکت پول ها نوشته بودم « سهم کریم خان ». اما این بار فرق داشت. می خواستم طلا بفروشم. مادرم می گفت زن باید طلا داشته باشد. خودش فقط دو تا النگو داشت و می گفت مال کفن و دفنش است. ما می خندیدیم و می گفتیم کم است. دخترخاله ام  زن یک بازاری شده بود، از آن پول دار ها. فکر کنم دو کیلویی طلا داشت. زن های فامیل می گفتند شوهرش سر تا پایش را طلا گرفته. می گفتند سپید بخت شده. دختر همسایه مان می گفت از طلا بدش می آید. از این مهره های رنگی به گردنش آویزان می کرد. مادرم می گفت:« گربه دستش به گوشت نمی رسه، می گه پیف پیف بو میده.»
وارد پاساژ که شدم، برق طلا ها چشمم را زد. برق طلا و جواهر بدجوری حالم را گرفت. سعی کردم به ویترین ها نگاه نکنم. وقتی پول نداشتیم تماشا به چه دردم می خورد؟ دلم می خواست گریه کنم. النگو هایم را دوست داشتم. عینک آفتابی ام را زدم که اشکم را کسی نبیند. این طوری بهتر بود. مغازه ی سوم از سمت راست روی شیشه اش زده بود خرید طلا. رفتم تو. گفت امروز خرید نداریم. گفت با این اوضاع و احوال کمتر کسی طلا می خرد. گفت همگی با هم  داریم بدبخت می شویم. نشانی داد بروم ته پاساژ، از پله ها بروم بالا. رفتم. بالای پله ها سه چهار تا مغازه ی کوچک بود. نگاه کردم. صاحب یکی شان به نظرم مهربان تر از بقیه بود. رفتم تو. صاحب مهربان یک لنگه جوراب سیاه داد دستم. آستین پالتویم را زدم بالا. لنگه جوراب را کشیدم دستم تا النگو ها راحت در بیایند، وگرنه باید با قیچی می بریدندشان. به خودم گفتم تا چند وقت دیگر دوباره اوضاع مان خوب می شود و دوباره می خرم شان. از صاحب مغازه پرسیدم النگو ها را چه کار می کند؟ خندید و گفت:« آب شان می کنم.» گفتم:« می شود تا پس فردا نگه شان داری؟» گفت:« باشد. ولی فقط تا پس فردا ظهر.» می دانستم تا پس فردا هم پولی دست مان نمی آید، اما مادرم همیشه می گوید از این ستون به آن ستون فرجه.
النگوی چهارم را که درآوردم، در مغازه باز شد و خانمی چهل پنجاه ساله آمد تو. قدبلند و باریک بود. پالتوی خردلی تنش بود با یقه ی پوست. قشنگ بود، اما یکی از دکمه هایش افتاده بود. موهایش زیتونی بود و معلوم بود خیلی وقت پیش رنگ کرده. سفیدی ریشه ها توی موهایش خط کشیده بودند. کیفش پِرادا بود. چکمه های بلند قهوه ای پایش بود. معلوم بود از اینجا نخریده. لباس هایش گران بودند اما خودش یک جورهایی شلخته بود. انگار به زور لباس تنش کرده اند و فرستاده اندش بیرون. او هم عینک آفتابی زده بود. صاحب مغازه من را ول کرد و رفت سراغ او. اسمش را بلد بود. انگار از قدیم می شناختش. کلی سلام و احوال پرسی کرد. حال آقای مهندس را هم پرسید. خانمه درست جواب نداد. حوصله نداشت. زود در کیفش را باز کردم یک کیسه ی مخمل گذاشت روی پیشخوان و گفت:« لطفا ببینید قیمت این ها چه قدر می شود.» من سرم را گرم کردم به درآوردن النگوی پنجم که مثلا در نمی آمد. حواسم به کیسه ی مخمل بود. خانمه خواست گره بند را باز کند. انگشت هایش بلند و باریک بود با ناخن هایی قشنگ، اما دو تا از ناخن هایش شکسته بودند. لاکش سفید صدفی بود و اینجا و آنجا ریخته بود. نتوانست گره را باز کند. کیسه را هل داد طرف صاحب مغازه. صاحب مغازه با انگشت های کوتاه و خپلش افتاد به جان گره. کمی زور زد و بعد از زیر پیشخوان قیچی کوچکی درآورد و بند را برید. زن انگشتش را کرد زیر شیشه ی عینک و چشمش را پاک کرد. انگشت های کوتاه و خپل، ته کیسه را کشیدند بالا. در کیسه باز شد و یک مشت طلا جواهر ریخت روی میز. النگوی پنجم هنوز از دستم در نیامده بود. جوراب سیاه توی دستم پیچ خورده بود. عینکم را روی دماغم کشیدم جلو که از بالای شیشه هایش بهتر ببینم. دو تا زنجیر کارتیه ی بلند، سه تا دستبند نگین دار، یک گل سینه ی قدیمی پر از مروارید های منجوقی، شش تا گوشواره، سه تا انگشتر عقیق، سبز و زرد و قهوه ای. خانمه عینکش را داد بالاتر و دماغش را کشید بالا. النگوی پنجم داشت در می آمد که دوباره دادمش سر جاش. صاحب مغازه زنجیر ها را برداشت و انداخت توی کفه ی ترازو، دوتایی صد و بیست گرم. سنگین بودند. خانمه گفت:« مال بیست سال پیشه، تولدم بابام برام خرید.» آه کشیدم. صاحب مغازه نگاهم کرد و گفت:« در نیامد؟» گفتم:« این یکی تنگ تر از بقیه است انگار.» رویش را برگرداند. روی کاغذ چیزی نوشت و یکی از دستبند ها را برداشت. تمامش برلیان بود. دانه های برلیان اندازه ی عدس پشت سر هم صف کشیده بودند. خیلی قشنگ بود. با خودم فکر کردم اگر یک وقتی پولدار شدم لنگه اش را سفارش می دهم. خیلی کلاس داشت. النگوی پنجم در آمد. گفتم:« آه.» صاحب مغازه نگاه نکرد. داشت برلیان ها را می شمرد. زن رویش را به من کرد و گفت:« دخترم که به دنیا آمد، شوهرم برایم خرید.» دهنم باز نشد چیزی بگویم. فکر کردم سپیدبخت بوده یا نه؟ النگوی ششم را کشیدم روی لنگه جوراب سیاه. صاحب مغازه گفت:« حدودا قیمتش معلوم است، اما باید ببرم به شریکم هم نشان بدهم. البته اگر می بردید پیش همان کسی که ازش خریده بودید، بهتر بود.» خانمه هیچی نگفت. کمی رفت عقب و نشست روی نیمکت چرمی باریکی که به دیوار چسبیده بود. صاحب مغازه دستبند را گذاشت و در یخچال کوچک زیر پیشخوان را باز کرد و یک پاکت آب میوه آورد بیرون و داد به خانمه. بعد نگاهی به من کرد که هنوز داشتم با ششمی کلنجار می رفتم. در یخچال را باز کرد و یک آب میوه هم داد به من. النگو را ول کردم. نی را از پاکت آب میوه جدا کردم و زدم توی پاکت. صاحب مغازه یک دستبند دیگر برداشت. طلای زرد بود و تک و توک نگین های رنگی داشت. برگشتم به خانمه نگاه کردم. منتظر بودم چیزی بگوید. خانمه آب میوه را گذاشت روی نیمکت و گره روسری اش را باز کرد. هیچی نگفت. آب میوه را گذاشتم روی پیشخوان و رفتم سراغ النگوی بعدی. دستبند را وزن کرد. نگین ها را شمرد و روی کاغذ چیزی نوشت. خانمه گفت:« اگر می بردم همان جایی که خریده بودم، آبروم می رفت. همه ی خانم های فامیل از همان جا خرید می کنند.» صاحب مغازه سنجاق سینه را گذاشت کنار و گفت:« باید مروارید هایش را در بیاورم. خودش هم خیلی سنگین نیست. بهتره نگهش دارید.» خانمه گفت:« خیلی قدیمیه. مادربزرگم بهم داده بود. یادش به خیر.» صاحب مغازه دوباره سنجاق سینه را برد جلوی چشم هایش و گفت:« نمی شود. باید مروارید هایش را دربیاورم. راستش ارزشی هم ندارد.» خانمه گفت:« هر کاری می خواهی بکنی، بکن.» بعد به من نگاه کرد و گفت:« تا حالا خیلی طلا فروخته م، اما این ها را نگه داشته بودم. همه شان یادگاری هستند، اما دیگه مجبورم.» می خواستم بپرسم مادربزرگش سپید بخت بوده یا نه که یکدفعه بغض گلویم را گرفت. ترسیدم پقی بزنم زیر گریه و فکر کنند دیوانه ام. بقیه النگو هارا تندی درآوردم و گذاشتم روی پیشخوان. صاحب مغازه به خانمه گفت:« ببخشید، این خانم خیلی منتظر شده.» النگو ها را ریخت توی کفه. ماشین حساب را گذاشت روی پیشخوان و تندتند حساب کرد. یک میلیون و دویست چک پول پنجاهی شمرد و داد بهم. پول را تندی شمردم. چپاندم توی کیفم و رفتم بیرون. در که پشتم بسته شد، زدم زیر گریه. روی مچم جای النگوها سفید تر از بقیه دستم بود و کمی پایین ترش هم زخم شده بود. نمی دانستم برای النگو هایم گریه می کنم یا برای زخم یا برای خانمه. چند تا پله که رفتم پایین، دیگر پایم پیش نرفت. برگشتم و سرک کشیدم. چیزی معلوم نبود. یک پله رفتم بالاتر. دیدم صاحب مغازه با یک چیز مثل گازانبر افتاده به جان گل سینه. بی اختیار رفتم و پشت شیشه ایستادم. مروارید های گل سینه پودر می شدند و می ریختند روی پیشخوان. رفتم جلوتر و دوتا دستم را دو طرف صورتم چسباندم به شیشه که بهتر ببینم. مهم نبود اگر مرا می دیدند. مروارید ها که تمام شدند، گل سینه شد مثل یک ماهی که گوشتش را خورده باشند. صاحب مغازه اسکلت را انداخت توی ترازو و وزن کرد و روی کاغذ یادداشت کرد. خانمه مرا دید. عینکش را برداشت. چشم هایش قرمز بود. من هم عینکم را برداشتم. خانمه به من نگاه کرد، شانه هایش را انداخت بالا و لبخند زد. چشم هایم را پاک کردم و از پله ها دویدم پایین. دم در پاساژ دیدم لنگه جوراب چسبیده به گوشه ی پالتویم.


نوشته ناهید طباطبایی، چاپ شده در مجله ی داستان، شماره ی 62




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 آذر 1395
ریحانه غلام پور
دوشنبه 27 شهریور 1396 19:45
Greate post. Keep writing such kind of information on your site.

Im really impressed by it.
Hey there, You've performed a great job. I will certainly digg it and in my
opinion suggest to my friends. I'm confident they will be
benefited from this website.
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:44
Great goods from you, man. I've be aware your stuff prior
to and you're just extremely fantastic. I actually like what you have got right here,
really like what you are saying and the way in which you are
saying it. You're making it enjoyable and you still take care of to keep it sensible.
I cant wait to learn much more from you. This is really a wonderful website.
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:59
I've been browsing online more than 2 hours today, yet I never found any interesting article like yours.
It is pretty worth enough for me. Personally, if all webmasters and
bloggers made good content as you did, the net will be a lot more useful than ever before.
شنبه 12 فروردین 1396 00:44
We are a group of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your website offered us with valuable info to work on. You have done an impressive job and our whole community will be thankful
to you.
پنجشنبه 10 فروردین 1396 23:08
Thanks for ones marvelous posting! I seriously enjoyed reading it, you will be
a great author. I will be sure to bookmark your blog and
will often come back at some point. I want to encourage
you to ultimately continue your great work, have a nice afternoon!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر