تبلیغات
وبلاگ دست و هنر
 
وبلاگ دست و هنر
درباره وبلاگ


بدون که اگه اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی ، پس به مسائل بزرگ فکر کن، اما از خوشی های کوچک هم لذت ببر ....

مدیر وبلاگ : ریحانه غلام پور
نظرسنجی
عملکرد این وبلاگ را چه طور ارزیابی می کنید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مدال رنگی Online User
سلام..........
نوع فروش کارهای نمدی مون تغییر کرد. شما می تونید عکس هرچیز نمدی رو که خوشتون اومده برای ما بفرستید. به این صورت که:

توی قسمت نظرات پیام میدید و می نویسید: درخواست محصول.......... یادتون باشه حتما ایمیلتون رو هم بزارید.......... ما به ایمیل شما پیام میدیم و آدرس ایمیل رو به همراه شماره حساب اعلام می کنیم و میگیم که چه طور پول رو واریز کنید............... بعد شما عکس محصولی که دوست دارید رو به همراه آدرس، شماره تلفن و کدپستی تون می نویسید............... تمام شد................... شما می تونید منتظر باشید تا 6 تا 14 روز دیگه این محصول به دستتون برسه و ازش لذت ببرید............... هزینه ی پست هم رایگان هست..................

امیدوارم خوشتون بیاد و خرید کنید..............................

















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 30 مهر 1395
ریحانه غلام پور

شب امتحان پایان ترم است و من شب‌کارم. نوزاد کم داریم و من خوشحالم که می‌توانم نگاهی هم به جزوه‌ام بیندازم. اما یکی از نوزادها گرسنه است. ونگ می‌زند و هر حیله‌ای به کار می‌برم شیر نمی‌خورد. پرونده‌اش را که می‌خوانم، می‌بینم عصر شیر مادرش را خورده، مشکلی هم نداشته است. یعنی چه؛ پس چرا حالا چیزی نمی‌خورد؟ توی پتو می‌پیچمش. بغلش می‌کنم و آرام‌آرام با سرنگ شیر خشک را می‌ریزم گوشه‌ی دهانش. اما بعد سرش را تکان می‌دهد و چیزی نمی‌خورد. تمام بدنش را چک می‌کنم. حتی انگشت‌های دست و پایش را. هیچ مشکلی ندارد. پوشکش هم ترو‌تمیز است. پاهایش هم نسوخته. یعنی چه‌اش شده است؟

دمر می‌خوابانمش و می‌روم سراغ نوزادهای دیگر. باید حواس‌مان به نوزادهای بیلی‌روبین بالایی که نور می‌گیرند باشد. چشم‌بندشان که بیفتد روی بینی و دهان‌شان، کار تمام است.
بین‌شان قدم می‌زنم و بعد، همین‌که می‌نشینم روی صندلی، باز صدای گریه‌ی نوزاد بلند می‌شود. توجهی نمی‌کنم.

نمی‌شود. از جا بلند می‌شوم. از چرخاندن سرش و نوع گریه‌اش می‌فهمم گرسنه است. این‌بار فکر می‌کنم شاید اگر ترکیب شیر خشکش را عوض کنم، بخورد. برای همین شیر خشک را کمی رقیق‌تر درست می‌کنم. بغلش می‌کنم و توی بغلم بهش شیر می‌دهم، اما نمی‌خورد. کلافه شده‌ام. نیمه‌شب است. خواب و ونگ‌ونگ نوزاد حسابی گیجم کرده. یک کلمه هم از جزوه‌ام نخوانده‌ام. به صورت نوزاد نگاه می‌کنم. معلوم است که بعدها از آن بچه‌های مو روشن با پوست سفید می‌شود. پسر ریزه‌ای ا‌ست، اما از دست و پا زدنش معلوم است که بچه‌ی قوی‌ای می‌شود.

فکری به سرم می‌زند. مادرهایی که بچه‌هایشان توی بخش ما بستری‌اند، گاهی شیر خودشان را توی لیوان‌های دربسته می‌ریزند و می‌آورند. شاید شیر مادر را بهتر بخورد. چرب‌ترین‌شان را انتخاب می‌کنم، دو سی‌سی می‌کشم، اما نمی‌خورد که نمی‌خورد.

می‌روم سراغ پرونده‌اش. هیچ موردی ندارد. مادرش هم معتاد نبوده. نوزادان مادران معتاد بعد از تولد بی‌قرار می‌شوند، چون خود نوزاد هم معتاد به دنیا می‌آید. بی‌قراری‌شان را با آمپول فنوباربیتال کنترل می‌کنیم. اما این بچه مادرش هم معتاد نیست.

بچه‌به‌بغل، جزوه‌به‌دست، وسط بخش راه می‌روم. اشکم درآمده. نمی‌دانم چه‌کارش کنم. فکر می‌کنم شاید اگر مادرش بیاید و شیرش بدهد، آرام بشود. معمولا نیمه‌شب به بخش زنگ نمی‌زنیم، اما چاره‌ی دیگری ندارم. زنگ می‌زنم و پرستار بخش می‌گوید مادرش حال خوشی ندارد. اصلا نمی‌تواند بیاید. مستاصل می‌مانم. به دکتر کشیک زنگ می‌زنم. او هم جواب نمی‌دهد. از افت قند می‌ترسم. گرمش می‌کنم. تکان‌تکانش می‌دهم، اما فایده‌ای ندارد. از شیر مادرهای دیگر به او می‌دهم، باز هم نمی‌خورد. باز زنگ می‌زنم به دکتر. این‌بار گوشی را برمی‌دارد. برایش چند سی‌سی سرم قندی تجویز می‌کند. بچه آن را هم نمی‌خورد. نزدیک سه صبح است. وقت تعویض شیفت خواب است و من گزارش پرونده‌ها را هم ننوشته‌ام. بغلش می‌کنم و پشت ایستگاه پرستاری می‌نشینم. یکی دوتا گزارش‌ که می‌نویسم، زنگ بخش را می‌زنند. خاله‌ی نوزاد با لیوانی شیر از مادر پشت در ایستاده است. دوست دارم بد‌وبیراه بارش کنم با این نوزادشان، اما نمی‌کنم.

لیوان را می‌گیرم و شیر را می‌کشم توی سرنگ، نوزاد را دوباره بغل می‌کنم. این‌بار کمی شیر را مزه‌مزه می‌کند و قلپ‌قلپ شیر مادرش را درمیان بهت من می‌خورد.

منتشر شده در مجله داستان - شماره 63





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 14 بهمن 1395
ریحانه غلام پور

«آزمایشگاه به‌شدت زنده است، چون روز ما نه‌فقط کنار همکارها و مراجعان آزمایشگاه بلکه با میلیون‌ها سلول‌ زنده و موجودات میکروسکوپی می‌گذرد. ریتم زندگی در آزمایشگاه تند است. همه عجله دارند، بیمار، همراهانش، کارکنان و پزشکان مسؤول. تا روز به نیمه نرسیده باید کار را جمع‌وجور کرد، چون سلول‌ها و موجودات میکروسکوپی خیلی کم‌حوصله و حساس‌اند، معطل کسی نمی‌مانند!»
آزمایشگاه برای بیش‌تر مردم یعنی سرنگ و بوی الکل، ظرف‌های کوچک و بزرگ برای جمع‌آوری نمونه، برگه‌ی بیمه و آخرش هم پاکت جواب. اما برای کارکنانش جایی است پُر از رنگ‌ها و شخصیت‌های متفاوت. مژده الفت، راوی خاطرات این شغل، چهل‌ونه سال دارد و از سال ۱۳۷۰ به‌عنوان کارشناس علوم‌آزمایشگاهی مشغول به کار است.

برای خواندن خاطرات او به ادامه مطلب مراجعه کنید.........


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 25 دی 1395
ریحانه غلام پور
عكس از آلبوم خانوادگی آرتور تاروردیان

کاج، برف، گوی‌های رنگی، درختی با چراغ‌های چشمک‌زن و ستاره‌ای که آن بالا می‌درخشد. پیرمردی چاق با ریش بلند سفید و لباس قرمز، سوار سورتمه‌ای است که گوزن‌ها آن را می‌کشند و یک گونی دستش است که تویش پر است از هدیه برای بچه‌ها. گنجشکی از ماه قبل آمده و نامه‌ی آرزوها را با خودش برده و ‌رسانده به بابانوئل.

دنیای جشن سال نو برای غیراقلیت‌ها، دنیایی است پر از رنگ و کادو و شیرینی‌های خوشمزه. دنیایی که همیشه آن را از پشت شیشه‌ی تلویزیون دیده‌اند. توی فیلم‌ها و کارتون‌ها. دنیایی که انگار همیشه دور بوده است. اما نه آن‌قدر دور. هموطنان مسیحی‌مان هر سال این جشن سحرآمیز را در همسایگی ما برگزار می‌کنند، در حوالی همان روزهایی که ما سفره‌ی یلدا می‌چینیم. روایت‌های پیش‌رو خاطرات تعدادی از دوستان ارمنی‌ است. آن‌ها به مناسبت تولد حضرت عیسی (ع)، درهای این دنیا را باز کرده‌اند و برایمان از روزهای جشن کریسمس گفته‌اند.

برای خواندن دو تا از این روایت ها، به ادامه مطلب مراجعه کنید.......


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 9 دی 1395
ریحانه غلام پور
آب را گل نکنیم:
در فرودست انگار، کفتری می خورد آب.
یا که در بیشه ی دور، سیره ای پر می شوید.
یا در آبادی، کوزه ای پر می گردد.

آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، می رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دو برابر شده است. 

چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.
ماهتاب آن جا، می کند روشن پهنای کلام.
بی گمان در ده بالادست، چینه ها کوتاه است.
مردمش می دانند، که شقایق چه گلی است.
بی گمان آن جا آبی، آبی است.
غنچه ای می شکفد، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقیِ باد!
مردمان سر رود، آب را می فهمند.
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم

                                                                 سهراب سپهری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 28 آذر 1395
ریحانه غلام پور
دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزی ها،
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه، 
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
« من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است. 
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می خواند.»
                                                            
                                                                                                                         سهراب سپهری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 28 آذر 1395
ریحانه غلام پور
در بیداری لحظه ها
پیکرم کنار نهر خروشان لغزید.
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گیج مرا برچید و پرید.
ابری پیدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشید.
نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد
و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختی تابان
پیکرم را در ریشه ی سیاهش بلعید.
طوفانی سر رسید
و جاپایم را ربود.

نگاهی به روی نهر خروشان خم شد:
تصویری شکست.
خیالی از هم گسیخت

                                                                 
                                                      سهراب سپهری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : شعری از فریدون مشیری،

       نظرات
جمعه 26 آذر 1395
ریحانه غلام پور
اگر روزی روزگاری برق رفت و شارژ تبلت و گوشی و لپ تاب هم تمام شد و هیچ خواهر و برادری هم نبود که از سر و کولش بالا بروید (!) شاید با این بازی ها بتوانید تا وصل شدن دوباره برق سرگرم بشوید.

برای دیدن آزمایش ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.....


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 20 آذر 1395
ریحانه غلام پور
عکس می گیرم. چیلیک چیلیک! با دوربین آگفای آقای فرماندار عکس می گیرم از آبشار مذاب که جیز جیز جیز در دریا می ریزد. افسر ها و جاشوها مرده اند. هر سی و سه نفر در همه ی کابین ها، ناخدا، پل فرماندهی، کشتی بزرگ، بزرگ ترین نفتکش دنیا،نفتکش کره ای سی فایف ژانت، در آتش موشک میراژ های عراقی، پاک شده اند در افق دریای پر آب و آبی. می دوم، می دوم، فریاد می زنم، به تیربار نمی رسم. نمی رسم، دور است، به اندازه ی ده قدم فقط. پا می گذارم روی خرچنگ ها، خرچنگ ها مرده اند،از گرمای آب به خشکی فرار کرده اند، افتاده اند، سفیدی زیر شکمشان پیداست، شکمشان رو به آسمانی است که با دو پرنده ی آهنی که برگشته اند دوباره از راهی که رفته بودند و باز می اندازند، می اندازند و صدای شان کمی بعد فرو می ریزد بر جزیره ی لارک!

قسمتی از کتاب روز نهنگ، نوشته ی عباس عبدی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 18 آذر 1395
ریحانه غلام پور
یک روز که در میدان گاهی وسط قلعه بازی می کردیم، یک سنگ بزرگ از بالای بام قلعه افتاد وسط ما و شانس آوردیم بلایی سر کسی نیامد. اول فکر کردیم قسمتی از دیوار قلعه خراب شده و ریخته؛ اما دیوار سالم بود و سنگ هم از جنس دیوار نبود. معلوم بود آن را از جای دیگری آورده اند و انداخته اند روی سر ما. همه خیلی ترسیدیم. زود به خانه هایمان رفتیم و خبر افتادن سنگ را به بزرگ تر هایمان رساندیم. همان روز چند نفر رفتند و سنگ را از نزدیک دیدند. آن طور که می گفتند، بعد از دیدن سنگ رفته بودند روی پشت بام قلعه تا بفهمند چه کسی سنگ را انداخته و آن جا روی کف کاهگلی بام چند جای سُم دیده بودند. 
سم هایی به اندازه ی سم گاو که معلوم نبود از کجا آمده، و به کجا رفته اند. انگار از آسمان آمده بودند پایین و دوباره پرواز کرده بودند آسمان. 

قسمتی از کتاب هیچ کس جرئتش را ندارد، نوشته ی حمیدرضا شاه آبادی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 12 آذر 1395
ریحانه غلام پور
گلی به خود گفت: جرئت داشته باش. این جا کسی با سرعت نمی رود. غیرممکنه کشته شوی. 
آن سوی فکرش هنوز جرئت لازم را نیافته بود. گفت: اگر فلج شدم چی؟ صدبار که از مردن بدتره.
- سعی کن طوری بپری که فقط پاهایت آسیب ببینند. به این فکر احمقانه خندید: انگار من نرم افزار کامپیوترم. نمی شود که...
- اگر نمی شود برگرد خانه، ترسوی بیچاره!
زیر باران داد زد: نه! نه!
- پس کاری بکن. کاری بکن.

قسمتی از کتاب پیش از بستن چمدان، نوشته ی مینو کریم زاده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 12 آذر 1395
ریحانه غلام پور

کفش نمدی ، در رنگ های نارنجی، بنفش، قرمز، زرد، آبی، قهوه ای با طرح قلب، صورتی و سبز موجود است. قیمت: 3500 تومان...... برای نوزادانی که به تازگی راه می روند. 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 4 آذر 1395
ریحانه غلام پور
ناگهان از ذهن ساده گذشت: نکند دارد به او زنگ می زند؟
آلما گویان از پله ها بالا رفت. در نیمه باز اتاق آلما را باز کرد. کسی توی اتاق نبود. دری که به ایوان باز می شد، باز مانده بود. حس نگران کننده ای او را جلو راند. از توی ایوان نگاهش به در باز حیاط افتاد. 
با بیشترین سرعت عمرش شروع کرد به دویدن. همین که کوچه تمام شد و به خیابان رسید، دید که آلما نیست. نه سمت چپ، نه سمت راست. نیرویش ته کشید. حتی نای ایستادن نداشت. روی زمین نشست و زد زیر گریه. 


قسمتی از کتاب قلب های نارنجی، نوشته ی مینو کریم زاده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 آذر 1395
ریحانه غلام پور
خواستم النگو ها را با هم از دستم در بیاورم. پایین تر از مچم گیر کردند. کشیدم شان پایین، دستم سوخت. النگو ها را دادم بالا. پوست دستم خراشیده شده بود و داشت زخم می شد. صاحب مغازه یک لنگه جوراب سیاه بهم داد و گفت بکنم دستم. لنگه جوراب سیاه را کردم توی دستم. باز هم در نمی آمدند. انگار دلشان نمی خواست از دستم جدا بشوند. من هم دلم نمی خواست، اما چاره ای نبود. هشت تا النگو بود. می خواستم بفروشم شان. اوضاع خراب بود. پول نداشتیم. کرایه خانه عقب افتاده بود. مادرم حسابی کلافه بود. هم از دست برادرم، هم از دست شریک نامردش که برادرم را با بدهی های کارگاه تنها گذاشته بود و هم از دست مشتری ها که پول برادرم را نمی دادند و یا اگر می  دادند آن قدر دیر بود که به درد نمی خورد. 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 آذر 1395
ریحانه غلام پور
سایه می گوید:« هفتاد نفر از قوم اش را با خودش به کوه طور می بره تا شاهد مکالمه او و خداوند باشن ... اما برگزیدگان نادان قوم اش می گویند تا خداوند را آشکار نبینیم، ایمان نمی آوریم.» اجاق را خاموش می کنم و چند پیمانه چای تو فلاسک می ریزم. « خداوند به موسی فرمود بر کوهی تجلی می کنم، اگر کوه بر جای خود ماند آن گاه می توانید مرا ببینید.» یک قالب کره و چند تکه نان از توی فریزر بیرون می آورم و با خودم فکر می کنم این پروژه برای سایه زیادی سنگین است. روی صندلی که می نشینم می پرسم: « به نظر تو خداوند واقعا بر کوه تجلی کرده؟ منظورم اینه که تو مطمئن هستی خداوند بر کوه تجلی کرده؟» سایه بی حالت نگاهم می کند. 


قسمتی از کتاب روی ماه خداوند را ببوس، کتاب برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین سال 1381، نوشته ی مصطفی مستور




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 آذر 1395
ریحانه غلام پور
4-1



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 آبان 1395
ریحانه غلام پور


( کل صفحات : 2 )    1   2